س ن روشن

خانه

                   آریوبرزن آریوبرزن است

ایرانی ام ؛ آنسان که تو ؛

 می شناسی مرا ؛ درشعرم ؛ درباورت؛

می شناسم تورا ؛ درتاریخ ؛ درآرزوها ؛

که نزدیکند ؛ آنسان که میهن ؛

واینک ؛ حماسه ای جاودان ؛ رزم دلیرانۀ آریوبرزن ؛

ارزنده روزی ؛ از تاریخ ایران  ؛

برای هر ایرانی ؛  هرجای جهان ؛

شعرنیست به تنهایی ؛

بیانیه ایست برای غیرت ؛

آریو برزن و مردانش ؛

که باج ندادند به دشمن ؛ و بخشش نپذیرفتند ؛

   تاآخرین نفر؛

ردی است بر سخن ؛ از پیامبری اسکندر ؛

ردی است بر خیانت ؛ ز بی مایه ای ؛ که میهن فروخت ؛  وسرباز را ؛

در کتاب درس خالیست ؛ جای آریوبرزن ؛ اما در قلب ها؛    ؛ نه ؛

فرزندان چگونه بدانند ایران را ؛ وخودرا ؛

اگر نخوانند ؛ نشنوند ؛

برای ایران گذاشت تمام هستی خویش ؛ به دربند پارس ؛

و اینک ؛ ماییم ؛ همراه او ؛ هم رزم او ؛

 با سروده ای ؛

آنگاه ؛ آریو برزن را خواهیم یافت ؛

و خود را ؛

که هزاره هادرتلاشنددرزدودن ؛ ودیگران نیز ؛

که نخوانیم ونگوییم ازاو ؛ وتنهابماند سرباز ؛

آنچنان که بود ؛ آنچنان که بود ؛

آریو برزن ؛ ؛ ؛ هنوز می جنگد ؛ ؛ ؛...به تنهایی....

...................................

بگفتند تا آن که مازنده ایم

نبینند دشمن که بازنده ایم

چودشمن قراراست کشوربَرد

همان به که باجان وباسربرد

به  فرمانِ موبد به عزم نماز

ببستندکُشتی و دستار  باز

....

 آریو برزن

سروده ای از مجموعه اشعار

" س.ن.روشن"


دریغ آنچه گویم در این انجمن

ز هر  پارسی ناله  آید  چو من

حکایت چو آرم ز دوران  درد

دل  آزرده سازد روان پرز گرد

ازاین ره نخواهم که یادآورم

غم   کهنه  را  بر مداد  آورم

ولیکن  گذر کرده ام  از رهی

که پوئیده آن شاعر گنجوی

چه  بسیار زیبا سخن گفته است

چه زیبنده راهی که اورفته است

دریغ آن همه داستان های خوب

که   در  بند   آخر   نماید  غروب

در آن از سکندر بتی ساخته

تراشیده  سنگی و  بنواخته

همانی که هیچش گرامی نبود

مگر  آنچه از دیگران  می ربود

چنان گفته از شرح اسکندرش

کمر بسته تا  کرده  پیغمبرش

بتازیده  او از  پی  سروری

حکیمش بگوید ز پیغمبری

کنون  با نظامی  نظام آورم

چنین پرسش اندرکلام آورم

ندانم  ز  دارا چه  کین  بوده  است

سزایش دراین قصه این بوده است

و یا  از سکندر چه  خوب آمده

که وی خور و دارا  غروب آمده

ز  اقبال  اسکندر  پر شرر

زدایی ازاوهرخطا و ضرر

به  اقبالنامش  چنان سر کنی

به دانش زِ هر فرقه برتر کنی

شرف زان  شرفنامه  چون میچکد

ز دستش خدایی نه خون میچکد

ز دارا به  سستی بری نام را

سکندر دهی جام و فرجام را

عجیب آنکه پیغمبرش گفته ای

گناهان  وی  با سخن  رُفته ای

کدامین صفت را در او یافتی

که این ریسه بر آسمان بافتی

کجا   از   کمالات   پیغمبری

نشان بوده درذات اسکندری

سراسر چنان شرح پر ماجرا

بدین پرده آلوده کردن چرا

نظامی حریفی سخن پروراست

که درواژه گویی یکی افسراست

ولیکن  ز  اسکندر  و  نامه اش

بسی شبهه افکنده برخامه اش

اگر  من بُدم  نزد او  آن  زمان

نشایدکه گفتی چنین بی گمان

نخواهم که طول آورم این سخن

ز   عزم   سکندر   ز   رزم   کهن

که روزی نگاران  والا سرشت

ز کردار او برده اند در نِبِشت

سکندر چنین  گوید از سرنوشت؛

فلک نامه ام را چنین در نوشت

یکی  از خدایان  یونان زمین

گذر کرداقصای این سرزمین

همی رفت و رفت از تفرج  به پای

که  تا بخت خوش آیدش رهنمای

درونش   پر از   آتش   اشتیاق

وجودش زجفت آوری داغِ داغ

جهان  را نظر کرد از آسمان

زمین را گذر کرد اندر زمان

صدف   را    بکاوید    بهر    دُرَش

ز گلدسته گل خواست اندرخورش

ز   خورشید   پرسید  دیدار  ماه

نشان درنشان رفت تا کاخ شاه

فیلیپوس    بود   آن   زمان   پادشاه

بهین همسری داشت چون قرص ماه

خدا گونه چون چهرۀ  مام دید

کلامش  روان و دلش رام  دید

شبانگه که بر پردۀ  نیلگون

کشانَد  فلک  پردۀ قیرگون

به دریا  فرو شُد تَک  زرفشان

زُحل پرده آویخت اخترنشان

همه     بستر     ناز     آراسته

گهی برتن آسای وگه خواسته

درونش خدایی وچهرش چومار

سراسر به  نرمی و نقش و نگار

فرو رفته  بر  بستر مام من

بدین ماجراسرزده نام من

فیلیپوس من را  نباشد پدر

به نیمی خدایم زنیمی بشر

هر  آن کو  زند قصۀ  دیگری

نماند همان دم برایش سری

ازآن پس سکندرچنان سرگرفت

که خود را پرستید و برترگرفت

از آن سو جهانش  پر از بخت بود

فیلیپ آن زمان شاه وبرتخت بود

ارسطو که  علمش  زبانداد بود

درآن کاخ وآن مُلک استاد بود

به هردانشی داشت دست وزبان

به   کشتی  دانش همو   بادبان

بفرمود آن شاهِ با فرّ و جاه

بیاموز فرزند و آور  به  راه

چنان  پرورش  دار از  مایه ات

بدارش همی سایه بر سایه ات

که روزی بَرَد کینه برمانیان

سپه   برکشد  بهر ایرانیان

ز باج شهنشه به هرسالگرد

روانم  تَبَه گشته از آهِ سرد؛

سکندر چو  بالید در  آن سرای

پدردرگذشت وپسرشد به جای

بزدرأی خود با ارسطوی پیر

که بامن بیا و جهان را بگیر

بدو گفت ای خُردِ  گُرد آزمای

نشاید که اکنون درآیی زجای

جهان درکف وامرشاهنشه است

نبردش چو افتادنِ در چَه است

که یونانیان گر چه جنگاورند

هم ایرانیان همچو شیر نرند

حریف است پلنگ اربه نخجیرگاه

نیارد   کشد  پنجه در   روی  ماه

کنون گویمت راهِ این کارچیست

مُراد  آنکه   یابد ز  بازار  کیست

بیاموزمت اندراین سال سی

به    نیرو  میاویز  با  پارسی

فیلیپ  اندر این  راه   بسیاررفت

بسی جان ومال اندراین کاررفت

نخست آنکه ازلشکری ترس را

زدایی  و  برپا   کنی  درس را

چو ایران به نیرو گرامی تراست

تن آموز این خطه نامی ترست

به ورزش فزون کن توان سپاه

به  تمرین  در آور  نبرد سلاح

زمان  بگذرد   نزد  ایرانیان

فتد فتنه در بین درباریان

ازآنان چوپرسی که دشمن کجاست

بگویند  همین جا و در بین ماست

کند دشمنی هریکی با یکی

نخواهد گذشتن ولو اندکی

ز یونان واسپارت لشکر بساز

بزرگان  آن  قوم  را  در  نواز

مرو  روی در روی ایران  سپا

ز پیرامنش خاک وکشورگشا

چو شمشیررا ناوری روبه روش

ز ایران نیاید صدایی به گوش

چو  فرزند سازی  جدا  از  پدر

بدست آوری هم پدر هم پسر

ز ایران  تو را  آشنایی دهم

ز گرز وزتیرش رهایی دهم

که گردان خودرا زره پوش ده

یکی  پند پرسود را  گوش ده

بساز از سپر های زنجیردار

نوک تیززوبین درآن گیردار

همان جوف آهن که داردسپر

پریشان  کند  گرز  شیران  نر

به زیر سپرکن سپه را نهان

امان یابد ازضرب ایرانیان

جدا  کن  امید  از  سپاه   گران

چه یأس آوری حربه یاشوکران

پس    آنگه   فریب  سران   سپاه

چه باعفووبخشش چه بامال وجاه

تو خود نیزدریاب جنگاوری

به جنگاورانت  بده سروری

پس آنگه بزن طبل پرکینه را

که داغ آوردجوشن وسینه را

نترسند گردان ز خیل سپاه

در آیند محکم به هرجایگاه

دگر نکته  بسیار دارم  به  گفت

به آوردگه جمله خواهی شنفت

به  نزد  خدایان یونان  برو

نه بهرنمایش که باجان برو

ببر بهر ایشان هدایای  نیک

زخُدّام وقربان و دُرجِ دریک

به هم  دار پیوند یونانیان

که گردند از باج ایرانیان

از آن پس سکندر بکوشید سخت

ببوسیدوبگذاشت هم تاج وتخت

به آهنگ مقدونیان رفت پیش

سپاهی  ز  یونانیان  کرد بیش

فراوان گرفت از  یلانِ درشت

برازنده بالا  و کوبنده  مشت

فرستاد  پیغام از هر طرف

کنارش هدایا و دُرّ صدف

ز  فرمانروایان  ایران   گریز

درآورد پیمان خود درستیز

ز مقدونیه  کرت  و یونانیان

زمصر و ز اسپارت با رومیان

به هم بست پیمان رزم جدید

به ناگه بسی لشکر  آمد پدید

ز  مصر و  ولایات خرد و کلان

ز اِسپان و بلغار و دشت گُلان

به  حکم ارسطو به هم درشدند

توگویی که یک حلقه بردرشدند

بهم دوخت گُردآوران پرشمار

فزون کردلشکربه سیصدهزار

بیاموخت  آن جمله را  آنچنان

که در جنگ ازدشنه باشندامان

جهان را برانگیخت برپارسی

سپس عزم خودکرد برپارسی

ازآن سو ولی عزم بالا نبود

کسی در پی رزم  والا نبود

به ایران زمین سومین داریوش

ندانست عزم  سکندر به هوش

ازآن سفره خواران وآن بارگاه

نیامدکسی جز به تعریف شاه

به گِردآوری لشکرافزون شدند

ولی از هماهنگ  بیرون شدند

سکندرز صور و زصیدا بِرَست

دژ  غزّه را نیز در هم شکست

سپاه  سکندر به هم  ساخته

ز ایران زمین درهم  و آخته

در  آمد  به  هم  هر دو  امیدوار

چه فوج پیاده چه جوشن سوار

زمان تیره گشت وزمین تیره تر

هوا رعشه از  ضرب  گرز و سپر

نفس  همچو  آتش هوا  را  درید

زمین رنگ خون را ز مردان خرید

همه چرم اسبان شده چاک چاک

پر از نوک پیکان شده  روی خاک

ز هر گوشه ای کوس آوردگاه

گره در جبین شعله اندر نگاه

سکندرچواین پایداری بدید

لباس  خیانتگری   را  برید

نهانی   فرستاد   کار   آگهان

فریبندسَرِ سُست فرماندهان

که دربارچون سست مغزان شوند

سران   سپه   پای  لغزان   شوند

همه سروران و سپاه دلیر

اسیر  کمند ارسطوی  پیر

به  تدبیر   فرماندهان  پلید

زیانی به  ارابه ی شه  رسید

که   ارابه   ناگه   بشد  واژگون

سرشاه برخاک وتاجش نگون

چنین داد آمد که شه کشته شد

هزیمت سپه کُشته هاپشته شد

تمامی  فتنه  به هم  داد دست

به اردوی ایران در آمد شکست

ازآن پس سکندربشد تاج ور

کران تا  کران بهر او  باج ور

چو  یونان رهانید از بند پارس

روان شدکه آیدبه دربندپارس

کنون شهربویراحمدش گفته اند

میانِ دو استان سَدش گفته اند

یکی پارس باشدکه سرتخت بود

دگر خوز  کان مایه ی بخت بود

همانجا که بُد تنگه ای تاب دار

میان  تنگ بود و بُنَش آب دار

به بالای او کی رسیدی نگاه

زبالا توگفتی که ژرفینه چاه

یکی     بود    نام   آریو   برزنش

همه عشق میهن به جان وتنش

نَسَب داشت ارشام پیروزگر

پاسارگاد شهرش پدردر پدر

به سرداریِ  پارس  آراسته

به پایِش زدربند برخاسته

سر و سرور  پاسبانان کاخ

که آمدببندد ره ازسنگلاخ

پاسارگادراهِشت وآمد به کوه

که  بر نام ایران بماند شکوه

یکی  راه بُد  تا  به  بالای تنگ

بسی سخت ازجنگل وپارسنگ

ندانست کس راهِ این راه چیست

خم و پیچ آن راه و  بیراه چیست

ازآن راه سردار شد درنوَرد

هزارش دو آمد  رفیقِ نبرد

به آن ره درآمدکه بندد کمر

به تاریخ ایران شود نام ور

برفتند  این   نیک  نامانِ  مرد

به راهی که زان نایدش بازگرد

سپاه  سکندر  به تنگ آمدند

پی  آخرین بند جنگ آمدند

سپه چون درون شد به گردابِ تنگ

فراوان   بر   او   بارش   پار  سنگ

ز خُرد ومیان سنگ وتیزوستبر

که هریک  فرو افکنَد چرم ببر

چنان  بارش آمد  به  روی  سپاه

که خون مایه شد آبِ آن جایگاه

فروماند لشکردرآن تنگِ تیز

نه جای فرار  و  نه پای گریز

به فرمان سکندر  عقب گرد داد

بسی کشته ازاسب وهم مردداد

فرو ماند  در این  نبرد  جدید

ندانست کاین ازکجاشد پدید

بپرسید  از افسران  سپاه

و  یا   از اسیرانِ  آوردگاه

چه راه است این ره که ما آمدیم

 چه ژرفست این چَه که ما آمدیم

چه    آورد ها    بر  زمین   ساختیم

چه سان درهمین یک نفس باختیم

بگردیداین خطه را سر به سر

پراکنده سازید  سیماب  و زر

که تا کس دهدآگهی زین خطیر

سلامت سپاهی رود زین مسیر؛

یکی بود دَشتی درآن دشتِ باز

که همواره  بودی  به  فکر نیاز

خوش آمد  که  گفتند پاداش هست

به  نزدیک فرماندهان جاش هست

خورَدهرچه خواهدزآب وخوراک

بَرَد  هر چه  خواهد  زرِ  تابناک

خیانت چو زیبا بزک آورد

سَرِ لقوه را زیر تَک آورد

چو آید  خیانت ز فرماندهان

دگر کی امید است بر ابلهان

درآمدبه سستی وتن شد حقیر

وطن داد دشمن به جای فتیر

زبون آمد اندر به  اردوی کین

ز جوشِش عرق برده برآستین

نشان داد راهی از آن راه سخت

که راحت سپارندسنگ و درخت

شبانگه روان گشت نیم سپاه

به نرمی و آهسته  در نور ماه

به  اردوی  برزن خبر در  رسید

که دشمن به یکبارگی سررسید

نمانَد به جز اندکی از مجال

که تِیهو درآید به رزم شغال

در آن دم  به نزدیکی بامداد

به ناسوده آسودگی جام داد

گروه  آمد از قُلّه  بر دامنه

فراغ ازدرخت وگیاه و بَنِه

همانجا به سوگند بر خاستند

ز  دادارْ  تاب آوری خواستند

همه  گِردِ هم  آریو در میان

شوند پاس بانِ درفش کیان

بجنگند تا آخرین  در نبرد

نسازند جز نامِ مردانِ مرد

بگفت آریوبرزن از رای خویش

سپه  را بیاورد هَم پای خویش

نوازید  آن  را  که نزدیک بود

هم آن راکه ازدور برریگ بود

بگفت امشب این آخرین  شام باد

چو چاش آید این صحنه فرجام باد

چو  فردا  شود  آفتابش  بلند

تن این سپاه است و زورِکمند

چه گویید درعزم و درکارخویش

چه خواهیداینک زدادارخویش

دوراه است مارا که عزم آوریم

اسارت رویم  یا که رزم آوریم

به گندم  فروشیم  نام  بلند

و  یا بر تن آریم زخم کمند

به دشمن سپاریم هر خواسته

و   یا   غیرت   آریم    آراسته

به  پای خدایان  یونان  فتیم

و یا کُشته درپای یزدان فتیم

بزرگان نشستند برروی خاک

ستایش  نمودند  یزدان پاک

بگفتند  ما  را   گواهی  هموست

که هم ما ازوییم و کشورازوست

چو دشمن قراراست کشوربَرَد

همان به که با جان وبا سربرد

گر از ما بماناد حتی یکی

حماسه تبه باد جز اندکی

درست است این تن بماندبه کوه

ولیکن  به  دشمن  در آید   ستوه

سراپردۀ  عشق  را پرده ایم

جهاندار جاوید را  برده ایم

چنان سوی دشمن شتاب آوریم

که   نام   نکو   در  کتاب  آوریم

ز  ما  باز  گویند از باستان

نباشیم شرمنده ی راستان

اگر بودآن یک شکستی بزرگ

بسازیم این پرده کاری سترگ

کنون نام دارا کنیم باز گشت

ببندیم  ره   بر  سپاه  پلشت

نمانیم تا هجمه بر ما کنند

بتازیم  تا پیله  بر جا کنند

کنون راهِ گم گشته باز آوریم

به  آیین  نیکان  نماز آوریم

بگفتند این  را و برزن  ستود

همانگونه کاین رای اونیزبود

به فرمانِ مو بَد به عزم نماز

ببستند  کُشتی و دستارْ باز

سپس عهد کردند درپای کوه

نمانَد یکی زین بهشتی گروه

از آن سوسکندربه نیم سپاه

بزد حلقه  بر دامن  جایگاه

به هفتاد و یکصد هزاران نفر

کشیدند اردو در این یک سفر

به رأی آمد او با سران سپاه

چه سان درنبردآوریم پایگاه

که اندک گروهی به این استوار

نبودست هیچ  اندر این  کارزار

سپاهان دارا گر این سان بُدی

شکست سکندرچه آسان بدی

همان را که ازپارس بشنیده ام

ندیدم  مراین جبهه را دیده ام

بدارید      پروای     رزمِ    گروه

که بس کشته سازندازما به کوه

بدارید این حلقه را  تنگ تر

مگر  بند  سازید  شیران  نر

ازآن پس چنین رزم بُرد آن سپاه

به   سختی  سرآورد   تا  شامگاه

که گرکشته کم بودازهرطرف

نفس در رقم بود از هرطرف

ز  ایران  در آمد ز پا چارصد

ز دشمن هزاران دو وپانصد

یکان روز دیگر خروشی جدید

ز  یزدان بیامد سروشی جدید

که ای  پهلوانان گر ایران  برفت

ز سرپنجه ی شرزه شیران برفت

زدشمن به صد حیله اش برده دست

ز   ایران   به   مردانگی  در شکست

بر  آرید  امروز  پیمان  خویش

ز پیمان درآیید با جان خویش

من اینک شما راپذیرنده ام

که  میرنده   و  آفریننده ام

به پیمان من اینک آریددست

که پیمانه گردید ازباده مست

از این   پس   بماناد   سالانِ سال

همین بخت یاری واین شوروحال

که جان دادن ازبهراین آب وخاک

روا   باشد   از  جان  نثارانِ  پاک

بگفتند  تا  آنکه  ما زنده ایم

نبینند  دشمن که بازنده ایم

همه  نیستیم آنکه باشد تویی

همه کیستیم هرکه باشدتویی

پس آنگه سپه دست دردست داد

قدح  باده  را  بر  لب  مست  داد

زجوشش به درکردجوشن که تیر

بیاید   فرو   بر   تن  شرزه  شیر

سبک بار بستند چون اختران

به  گردون بچرخند از هرکران

نه از تن شناسندروح و روان

نه ازدشمن آرند کس را امان

ز جان نعره زد آن گروهانِ کم

نه از نیستی باکش آمد نه غم

چنان زد به آن مَردم پرشمار

که ناگه شد از  یکدگر تارْ تار

گسستندآن جوشن آوردگان

شکستند آن  مالک  بردگان

خدایان درآن دم فروریختند

که با نام  یزدان در آویختند

بدیدند  آن   جان  نثارانِ  بُت

چنین سست پایی ز یاران بت

به هرجا گروهانِ برزن رسید

توگفتی رَمِه هجمه گرگ دید

به هرسو نگه بر دلیران برفت

ز رزم آورش یاد شیران برفت،

سپه  رانده  با  گرز  خود   "بختیار"

همان سان که آن سوترش"کوهیار"

به ضرب فلاخن ز "برنا"ی لر

چپ عرصه از مردِ افکنده پر

ز سرپنجه گویم که "فرزان" کُرد

به هرکس درآویخت جانش ببرد

به شمشیرِ خَم از "رهام" بلوچ

ز دشمن رها شد نودجان پوچ

خروشنده     "شه   زیورِ"    جهرمی  

صف ازصف جدا کرده چون اهرمی

کمر را ز هرکس گرفت "مردزیست"

بیاموختش  بیستون مرد  کیست

به دشمن شکاری یل خاوری

دوصد آفرین گفته هر داوری

ز فرهنگ کرمان " کیادشت" بین

به هر زخم رزمنده  تر گشت این

چپ وراست یونانیان درهراس

ز ایلام مردی  به  نام "شماس"

تبرزین مادی به دست  "هژبر"

چو گردن شکافنده  چنگال ببر

به دشمن چو زدافسرِ"شادنوش"

نشان داد غوغای  فرزند شوش

دگر افسران نیز از هر دیار

همان  آفریدند  در  کارزار

سپس جمله نیکان درآن رزم دور

شدند  نیزه  در قلب مرداب شور

درفشِ   سپه دارِ    آزاد   پی

به دست "فرامرز"  از شهرِجی

 چو از شهرِ ری عزمْ "هوشنگ" کرد

دومیلش به کف عرصه راتنگ  کرد

دژ  هگمتان  و "فریمانِ "  گُرد

شکافنده پتک و سپرهای خُرد

زخون لخته شد دسته ی آبنوس

که بُد خنجر "بُرزه" از ارگ طوس

در این ماجرا هرچه گویم سخُن

ازین رشته  ناید که  آید  به بن

هراسان حریفان نفس ها گره

فرو برده  این ترس در حنجره

چه بسیارزخم از قفایافتند

دلیری  نهاده  خفا  یافتند

هلاکان دشمن درآن کارزار

رسیدند  یکباره بر پنجهزار

به   اندیشه   رفتند فرماندهان

که این ننگ راچون بریم ازمیان

به تدبیرشان جملۀ آن سپاه

هجوم   آفریدند   بر جایگاه

سراپای آن عرصه در خون  شدی

کزآن کشته هرلحظه افزون شدی

هزاران  زده  زخمه  بر  آسمان

همان تیغ شمشیر وزخم سنان

بسی پیکرِزردْ بر گِل کز آن

برابر  زند فرشْ برگ خزان

زمان آمدآنگه که گویم مراد

از  آن مرد  والایِ نیکو نهاد

همان    آریو  برزن    نامور

همان  آهنین عزمِ  والا گُهر

همان گوهرِ پاک نیکو سرشت

که مأوای اوجاودان دربهشت

درآن دم که هنگامه شدسخت تر

ز   اردوی   دشمن    بیامد   خبر

بر آنند  کان  حلقه  آید  به  تنگ

که این ننگ پایش نیابدبه جنگ

به هم داده پیوست چون یک نفر

به  یورش  چو  پیکان  جوفِ سپر

به قدرت  فشردند قلب سپاه

بشد غنچه در قلبِ خارِ گیاه

زده نعره آن سان که آن کوهسار

بلرزید  و  دشمن   به  عزم   فرار

سکندرچنین گفت به فرماندهان

نباید  که  این حلقه  یابد دهان

که گر آریو در رهد زین میان

سکندر شود  بر سکندر چیان

سپاهی   نمود  از  هزارش    دویست

هرآن کس که جان دربَرَدگوی کیست

ازآن سوچنان غیرت افزوده شد

که   آن آتشِ تیز هم دوده شد

ولی در دل کوره  پولادِ سخت

چه راه آورد تا نیاید به لَخت

به   ناگه  به همراهی یاوران

برون گشت برزن زبند گران

بشد   دور  از  آن   سپاهِ  شرور

همین یک قلم بس که آیدغرور

چو گشتند دور و بیامد امان

بچرخید  سالار  بر  همرهان

بدید  آنکه  تنها به سیصد نفر

برون گشته ازاین فروبسته در

از آن سو نگه کرد یاران خویش

که هستندبرعهدوپیمان خویش

به صدحلقه آن گُرزه مارِشرر

فروبسته خودرا به همیانِ زر

رفیقان به رزم اند و اودرامان

نیرزد چنین حالت اندرگمان

دلش  نرم گردید و چشم  آفتاب

بکوشیدکاین چشمه ناید به آب

همان یارِسیصد تُنُک ساختند

برازنده   برگشته  سر  باختند

که جان از بدن خواهد انجام رفت

خوشا آنکه نیکش  به فرجام رفت

چه نیکی به از کشته  اندر نبرد

وطن راهمین شیوه پاینده کرد

که رزمندگان  را سه  قسمت بُوَد

ندانیم  هریک  چه  قسمت بود

یکی جان فروزند هنگامِ جنگ

دگر  تن  بسوزند زخم خدنگ

ازآن دوفزون ترهمان دسته اند

که مانند با  جان  اگرخسته اند

درست است این را بُوَد سرنوشت

ولیکن  یکی  باشد  اندر  سرشت

سرشتی   که  با میهن  آمیخته ست

که یزدان دراین عاشقان ریخته ست

ولی   اندر   آن    کار زارِ  عجیب

خود ازجان گذشتند جمع نجیب

همان  جا   در  آن    روزگاهِ   پسین

که  شد تشت خورشید ظرف مسین

نمانْد  بهر  آزادگان تاب و زور

ولی آسمان گشت غوغا ز نور

به هرکُشته ای گرنمودی نظر

بگفتا که بر من  تو  نیکو نگر

که هر پیکر ازاین اهورائیان

به  یاد آورَد از درفش کیان

درفشی که نقش خدایی براوست

به هم میهنان  رهنمایی دراوست

به آن ره که نزد خدا می رود

بدان روکه بینی کجا می رود

کِشی نقشْ بر نقشۀ ایزدی

دهی آگهی از کُنِشتِ بدی

شوی آنگه ازجسم کاهنده دور

شوی  بهر گم گشتگان راه نور؛

چواسکندری رَست ازآن خطیر

به همراه لشکر درآمد  به  زیر

گذشتند  آن  تنگه  را بی خطر

پراز کینه از آن شکست وضرر

گذشتند  اما  نه  با  نامِ  پیش

چُنان زخم افعی تُکِ گاومیش

عقاب  آمداز آسمان ها  به زیر

که دربند گیرد به سرپنجه شیر

بدید آنکه  گر شیر بند آورد

نشاید که  نامش نژند آورد

سکندر  فرو  برد   اندیشه ای

کزوهست برتررگ وریشه ای

بدانست  گر  پارس  را  چیره  گشت

به سیرت سرشت خودش تیره گشت

که پیروز در جنگ شاید  شدن

درون شستن ازرنگ ناید شدن

همان رنگ کزپارس شدبرجهان

به  صیقل در آورد  پیر و جوان

به   مقدونیه  رنگ  آشفته  بود

ازآن روکه نیکی درآن خفته بود

خدایان سنگی بتِ بی شمار

سر هرچه گویی بساط قمار

صف  بردگان  بر  در اغنیا

توگویی که درباغ رویدگیا

نمودش  چو اسکندر اندر قیاس

ندیدش به جز مهتری نزدپارس

همان دم که شد آتشین ازدرون

بر آن شد که آن آتش آرد برون

پس آن کینه را بر روانش بدوخت

چو شد پارسه کاخ جم را بسوخت

چو   کهتر   بپوید   رهِ  مهتری

مگرخویش گوید که تو بهتری

ازآن پس زهرگوشه گنجی ربود

از آن گنج ها  دو زِ پنجی ربود

دوبهرازخودش آن سه ازلشکری

ز  آورده  هایش ز  هر  کشوری

کنون این سخن رابه استادِخویش

کزو  شعر   در  یابد   ا ستادگیش

بگویم که این نور واین آفتاب

نشاید که خاموش گردد ز آب

سکندر کجا یابد این  نام  را

و  یا از خدا حرف و پیغام را

چو خودرا خدا خوانَد اندرزمین

ز حرفِ خدایی همین و همین

خدا کی بَرَدمال مردم به زور

به مردم هجوم آرد ازراه دور

به هرجایِ عالم برفت آن سپاه

نیفزود آن  را  نه دانش نه جاه

به  ایران زمین هم چو آمد فرود

چه راسوخْت وآن دیگری راربود

من آن راندانم که ذوالقرن کیست

ولی هر که باشد الکساندر  نیست

کسی  کو  پدر را  نه  آرد به  یاد

همان به که بابَش همان مار باد

پس آنگه که اشکان درآمدبه کین

دگر باره  به  گشت  ایران  زمین

بدانم  که شعر آیدش  حرف ها

چو آبش که شکل آردازظرف ها

سخن  را  کنَد   شعر  آراسته

نزیبدبه هرحرف وهرخواسته

سکندر   فراوان   سگالش  نمود

بسی کام دنیا که خواهش نمود

ولیکن چواصلش نبوداستوار

تمدن   ندارد  از   او   یادگار

چو از اصل  نامد  کسی  را نصیب

چه فرمان بری داشت یا زوروزیب

چو زنبور آید به نزدیک گُل

رباید از او گرده  را  بهر مُل

هرآنکس به ایران زمین تاخته

در  این  پهنه   آداب  دریافته

چوفرهنگ رادید وفرهنگِ خویش

زده مُهرخاموش بر جنگ خویش

کنون گرچه سرگشت این سرگذشت

از   آن  چیرگی   بر   سپاه   پلشت

همین  یک نباشد ز کوه سترگ

درون  مایه  بسیار  دارد بزرگ

که از زاگرس نام  چون برده اند

به ایران بسی نان او خورده اند

ز سرکوب آشور و یونان و روم

بلند  آمد ایران از آن  زاد بوم

دژ مصر و بابل گشایی ازاوست

خراج ازحجاز و ختایی ازاوست

یمن نامه بر نام  ایران نوشت

که توحید بر بام ایران نوشت

چه  گویم  ز مردان  آن  روزگار

که در خورشودزان همه یادگار

وطن   بهر   آیندگان  ساختند

دراین ره چه سرمایه پرداختند

کنون ما  همان اهل  آینده ایم

ازاین هردو آیین که رابنده ایم

به گفتار  و  کردار و  پندار  نیک

و یا نان به انبان و شیراب خیگ

مجوئیداز"روشن" این  راز را

بخوانید  این   نامۀ   باز  را

که هرکس دروغ آورددرمیان

رهِ  بی  فروغ   آورد درمیان

................


sn.roshan78@gmail.com